متن ادبی دهه فجر | گلچین متن ادبی دهه فجر برای مجری رسمی و تاثیر گذار

متن ادبی دهه فجر

همدلان ، همنفسان ، عاشقان سلام، سلامی چو بوی خوش آشنایی ، سلامی از دیار احساس در لفافه ای از مهر و محبت و در طبقی از عطر گل یاس پیشکش حضور پر لطفتان و درودی چون گلواژه ی سرخ عشق به پاکی صداقت چشمانتان تقدیمتان باد.

سلام بر فجر و سلام بر فجر آفرینان میدان عشق
پرهای بافته را بگشا که تندیسی به لطافت نسیم روی امام، چونان تمثیلی جاندار از این دیار می گذرد و با تبسمی پاک، عشقی بی آلایش را از دروازه ی شرق عبور می دهد تا خورشیدی را به طلوعی دوباره فراخواند.

پرهای بافته را بگشا که تیغه های نور در رگهای ظلمت می دود . دانه های مدفون را به تجربه ای نیازموده دعوت می کند. اکنون باغ در انتظار مولودی جدید است.

پرهای بافته را بگشا تا برای محشریان پلی از پیغام عبودیت سازیم و سرود پیروزی و آمدن آفتابی سرخ را همگی به یک آهنگ بخوانیم.

☰☰✧✧✧☰☰

وقتی صدای پای بهمن از کوچه پس کوچه های خاطره ها به گوش تو می رسد. گویی شهیدانند که آمده اند برای بیعت دوباره برای هشدار و تذکر و بیداری.

بهمن که از راه می رسدشهیدان پیمان نامه ی خونین شهادت را برای تجدید امضای تک تک ما می آورند تا فراموش نکنیم که باغبان لاله ها امام مهربان بود و سایبان لحظه ها، نگاهش هنوز هم نگران باغمان است.

هر بهمن امام است که دوباره بر بال ملائک به دیدارمان می آید و کوچه های باغمان را پر از نسترن و نیلوفر می نماید.

گام هایش همه جا یاس می کارد و گل محمدی به خانه ها هدیه می کند.

بهمن همیشه در راه است.

فرارسیدن ایام مبارک فجر طلیعه ی آزادی ملت و محو استبداد و واپس راندن استعمار، بر ملت بزرگ ایران مبارک باد.

☰☰✧✧✧☰☰

جمعیت فوج فوج خودش را به فرودگاه می‏رساند. ایران دریایی شده بود خروشان که می‏خواست در اقیانوس قلب تو حل شود.

چشم‏ها آسمان را نگاه می‏کرد هم‏چون منجمّی که می‏خواهد مهم‏ترین ستاره را پس از سال‏ها دوباره رصد کند.

ایران قلبی شده بود که هر لحظه در انتظار این واقعه سرنوشت‏ساز می‏تپید. خیابان‏ها با دسته گل‏های مردم تزئین شده بود…

زمین از شور این دیدار در پوست خود نمی‏گنجید. آسمان آن‏قدر پاک نفس می‏کشید که گویی آزادترین لحظه را به خود می‏بیند.

زمان، دوران ستم را به عقب و عقب‏تر می‏راند تا به آخرین دقایق خود برساند. عقربه‏ ها هم انگار طاقت حتی یک دقیقه را نداشتند.

همه چیز و همه کس می‏خواست زودتر خود را به لحظه موعود برساند.

به آن لحظات باشکوه، به آن لحظات به یاد ماندنی، لحظه دیدار یک پیر با مریدانش، لحظه پیوستن دریا به اقیانوس، لحظه رهایی پرندگان، لحظه شکستن زنجیرها، لحظه به پایان رسیدن سال‏های دوری و غربت.

آری، تو آمدی با آن نگاه نافذت، با همان ابهت همیشگی‏ات و با آن کلام شیوایت.

ای روح بلند، خدا را در تمام زندگی‏ات دیدیم و پاکی را در تمام وجودت یافتیم.

ای سراسر پاکی؛ ای سراسر ایمان! نمی‏دانم آن لحظه‏ای که آرام در آسمان خدا پرواز می‏کردی، چه نیرویی ترس را در نظرت هیچ شمرد؟

و چه قدرتی تو را هم‏چون پرنده‏ای سبکبال به آشیانه رساند؟

آن روز فوج فوج مردم مرواریدهای اشکشان را تقدیم تو می‏کردند و تنها حضور تو، پاسخ این همه اشتیاق بود.

آرام و مهربان از پلّه ‏های هواپیما پایین آمدی؛ قدم در بوستانی می‏گذاشتی که باغبان گل‏هایش خودت بودی.

آری! این‏ها همان «یاران در گهواره‏اند» که امروز با پای برهنه سر از پا نمی‏شناسند.

این‏ها همان جوانانی هستند که «امید و آینده این کشورند».

ای میله ‏های سرد تحکّم خدا حافظ …

☰☰✧✧✧☰☰

«والفجرِ و لَیالٍ عَشْر…». دهه مبارک فجر، تجلی شکوه‏مند حماسه و سرافرازی ملتی است که در عصر اسارت انسان و در روزگار قحطی انسانیت، با انقلاب اسلامی خویش، صفحه‏ای زریّن را در تاریخ حیات آدمی گشود و صلای خداخواهی، معنویت، آزادی و استقلال را در گوش جان جهانیان طنین‏انداز کرد.

در این دهه مبارک، یاد حضرت امام (رحمت الله علیه) را گرامی می‏داریم؛ ابرمردی که هماره دم مسیحایی‏اش، جان‏بخش جان‏های حقیقت‏جوست و هنوز پس از گذشت سال‏ها از رحلت ملکوتی‏اش، نامش بر پایه‏ های ستم استکبار لرزه می‏افکند و یادش، در دل‏های مستضعفان و آزادگان زمینْ، امید می‏آفریند و انگشت اشارت او، به آیندگانْ امتداد راه را نشان می‏دهد.

☰☰✧✧✧☰☰

ای گستره هر چه خوبی و حسن! ای ستاره درخشان آسمان ایران! ای نگاهت تپش گام‏های رهایی! ای طنین نَفَست سبزتر از هر چه بهار! ای صدف صدق و صفا! ای چشمه نور! ای خمینی پیروز! خوش آمدی به سرزمین دلیران و سبزقامتان.

اماما! مقدمت را گرامی می‏داریم و بر شهیدانِ سال‏های آغازین انقلاب، از سر اخلاص گُلِ سلام نثار می‏کنیم؛ بزرگ‏مردانی که از این سرزمین پاک، به سوی افلاک پر گشودند؛ شهیدانِ والا مقامی که خارهای پلیدی را از سرزمین آینه‏ ها تاراندند و آزادی و استقلال را برای ما به ارمغان آوردند.

اینک در دهه مبارک فجر، یادِ یادآوران سرسبزی و طراوت، پویندگان راه حق و حقیقت، ایمان‏مداران پاسدار مکتب ولایت، نگاهبانان قلعه شرافت و مردانگی، و شهیدان راه عزّت و آزادگی را گرامی می‏داریم.

 

یادش به خیر روزی که عصاره تاریخ بر صحیفه سرخ بهمن چکید، آفتاب ناب بر یاسمن‏های بی‏تاب، از غرب تابید و اشراق شرق پدید آمد.

یادش به خیر، روزهایی که سیمای زیبای یوسف، دیده کنعانیان عشق را بصیرت بخشید؛ بیضای دست آسمانی موسی، شراره‏های شعف را در ظلمت‏کده زمین پاشید؛ نفحه عیسویِ به عرش رفته، بر خاک‏نشینان دمید؛ نوح با کشتی صفا، به مهد موعود رسید؛ بت‏های سیاه جهالت، در پای حماسه و برهان ابراهیم بر خاک فرو افتادند و امام، به میهن اسلامی قدم نهاد و گل‏ها به ترنّم شادمانی دل‏ها گوش جان سپردند. یاد آن روزها، هماره در خاطر دل‏ها مستدام باد.

☰☰✧✧✧☰☰

هنوز هم صدای جاویدان او در سراسر تاریخ به گوش می‏رسد. هنوز هم قامتش، به بلندای آسمان حقیقت است و در عشق و تکریم والایی‏ ها، به صلابت صخره ‏ها می‏ماند و به عظمت کوهساران.

امام را می‏گویم؛ مردی که کران تا کران حیات را از تحرک و مبارزه و فریاد برضد استعمارگران، سرشار ساخت.

فرزانه ‏ای که نمونه مجسّم شجاعت و بی‏باکی بود.

او که از هیچ قدرتی جز خداوند باک نداشت و در برابر هیچ گردن‏کشی سر فرود نیاورد.

راستی، کدام تصویرگر می‏تواند جَبین پاک آن بزرگ‏مرد را به تصویر درآورد؟

کدام شاعر می‏تواند قصیده ‏سرای آن ستم‏ سوز و سپیده آفرین باشد؟ کدام نویسنده می‏تواند حکایت‏ گر شور آفرینی‏ ها و ایمان‏ گستری‏ های آن والامقام باشد؟

دهه مبارک فجر، بر نایب آن فجرآفرین و امت خداجوی ایران مبارک باد.

 

سال‏ های حکومت ستم، گرفتار چنگ یأس بودیم.

ناامید از پیروزی و مقهور قدرت، دشنام به «شب» می‏دادیم و نفرین به «ستم» می‏کردیم.

اما… مسیحا نفسی، احیاگر نفوس شد و حیات این ملت را جانی تازه بخشید.

«روح خدا» بود که در جان افسرده مردم دمیده شد.

حنجره‏های داوودی، در رهگذر باد و چشم انداز آفتاب و در موج خون و شط شهادت، سرود فجر حقیقت را سرداد.

امام آمد، نشسته بر بال فرشتگان.

امام در پیام خدایی اش در شهید آباد «بهشت زهرا»، در «صور انقلاب» دمید و مردم را در عرصه‏ های حق و محشر نهضت جان بخشید.

«صبح صادق» انقلاب بود.

فجر ایمان، از شرق مکتب سرزده بود که به نماز عشق ایستادیم.

در محراب حق، رو به کعبه عرفان، با وضویی از خون ده‏ها هزار شهید، بر سجاده صدق نشستیم و پیشانی اخلاص بر مهر«تعبّد» نهادیم و دل به «ولایت» سپردیم و این، معجزه انقلاب بود.

☰☰✧✧✧☰☰

بار دیگر معجزه ‏ای در تاریخ اتفاق افتاد.

بار دیگر دست توانای خدا از آستین غیب بیرون آمد.

بار دیگر اراده خدای عزیز و حکیم به کار افتاد و رحمت و منت حق، ملتی مستضعف و ستم کشیده را در برگرفت و فیض روح القدس مدد فرمود و به کالبد ملتی مرده، روح و روان دمید.

سرانجام آنچه به خواب شب هم نمی‏دیدیم و ناممکن می‏ پنداشتیم، به وقوع پیوست و ملت ما و ملت‏های مسلمان و عالمیان را غرق بهت و حیرت و اعجاب نمود.

قدرت‏های داخلی و ابرقدرت‏های بین‏المللی را با همه هوشیاری غافلگیر کرد، حساب‏ها و نقشه‏ های سیاسی و طرح‏های دراز مدت و تصمیم ‏گیری‏ های مطالعه شده آنان را به هم ریخت و بالاخره، ملت مسلمان ایران آزادی را بازیافت.

 

این روزها بوی خوش بهار آغشته به عطر معطر آزادی از راه می‏رسد و تقویم تاریخ یک بار دیگر برگ زرینی را به خود می‏ افزاید و انقلاب شکوهمند اسلامی ما چهل و ‏دومین سالگرد پیروزی خود را جشن می‏گیرد؛ انقلابی که صفحه ‏ای زرین را در تاریخ حیات انسان‏ های به خواب‏ رفته گشود، و صلای دین‏داری، عدالت‏خواهی، استقلال‏ طلبی و آزادگی را در گوش جان خفتگان طنین ‏انداز کرد.

☰☰✧✧✧☰☰

تاریک بود، شب رَجَز می‏خواند، سوسوی ستاره ‏ها را ابر تیره می‏سترد.

خورشید، تبعیدی فردا بود، و شب در صحراها و کوه ‏ها و دشت‏ ها، در میان باغ و بر فراز رود و اقیانوس، حکم می ‏راند و نفس‏ ها را می‏برید، به چار میخ می‏ کشید و خون سرخ ستاره‏ ها را بر چهره آسمان می‏پاشید.

صدای غل و زنجیر می ‏آمد، و جز آن، دیگر سکوت بود که کران تا کران، در گوش‏ ها فریاد می‏کشید.

درخت‏ ها یخ زده بودند، رودها منجمد شده بودند، ماهی ‏ها خواب بودند، و پنجره ‏های رهایی یکی پس از دیگری بسته می‏شدند.

دست ‏ها آن‏قدر پنجه به دیوار کشیده بودند که فرسوده بودند.

یاد باران کم کم از ذهن زمین پاک می‏شد، قندیل سکوت و وحشت و هراس در سردابه تاریخ، هر رهگذری را به خواب ابدی فرا می‏خواند؛ و این چنین شب رجز می‏خواند، و یکه ‏تاز میدان بود تا این‏که چاووشان از آمدن صبح خبر دادند.

خبر در اندام شب پیچید.

شب به خود نالید، تلألو نور خورشید از کرانه‏ های دور، بر ذهن خفته جهان تابید.

رودها به راه افتادند، ترنم باران بود و رقص جوباران، هلهله درختان بود و لبخند زمین و بازی گنجشکان و بال و پر گرفتن قناری ‏ها، چکاوک‏ ها و پرستوها. اکنون صدا، صدای بارش باران بود تا این‏که در میان گرگ و میش صبح، خورشید برآمد و پایان انجماد زمین را اعلام کرد.

 

با گام‏ های استوار رفتند؛ تا فتح قلّه ‏ی انقلاب، فریادگر و پرخروش، مصمم و پرامید، در صف ‏هایی به هم پیوسته و دل‏ هایی از هم نگسسته؛ مردم روزِ بیست و دوّم بهمن را می‏گویم!

آن روز کوچه ‏ها عطر خوش انقلاب را حس می‏کرد و مردم در زمستانی سرد، گرمی آغوش همدیگر را در تبریک پیروزی می‏چشیدند.

اصحاب عاشورای خمینی (رحمت الله علیه) و دانش آموختگان دانشگاه حسینی، این بار حماسه ‏ای دیگرگونه آفریده بودند و کعبه‏ ی میهن را از بُت‏های زر و زور و تزویر پاک کرده بودند.

آنان که ایمان را با مائده ‏های آسمانی‏اش، در بازار شهر گسترده بودند و تلاش را میهمان زندگی مردم کرده بودند.

هم آنان که خون را کمترین متاع به درگاه پروردگارشان می‏ پنداشتند و هستی خود را خالصانه برای رهبر خود می‏ گماشتند.

آن روز، حقیقت گُل متجلّی شد و باغ به این همه زیبایی خود تبریک گفت.

آن روز پرنده‏ هایی که کوچیده بودند بازگشتند و فضای آسمان در کثرت آنان، پنجره پنجره شده بود.

آن روز درختان سرو به آزادی و آزادگیِ همگان، پیام تبریک فرستادند و برکه ‏ها زلالیِ مردان و زنان انقلابی را درود گفتند.

آن روز اقیانوس، مبهوت تلاطم‏ های دلیرانه‏ ای بود که کویر تشنه ‏ی ایران را سیراب ساخته بود و سیلی خروشان شده بود، تا خانه ‏ی عصیان را از جا بَر کند.

آری، آن روز، روز خدا بود.

اینک در یاد روز آن بهارِ فراموش ناشدنی، به روح پاک شهیدان درود می‏فرستیم و با گرامی داشت خاطره ‏ی آن مسیح انقلاب، راه پرافتخار خویش را ادامه می‏دهیم.

☰☰✧✧✧☰☰

 

چه مژده‏ای زیباتر از آمدن بهار در پی یک زمستان تار و طولانی؟!

چه بشارتی شیرین ‏تر از بشارت خورشید در پی یک شب سرد و تاریک؟!

چه پیامی نیک ‏تر از پیام زلال آب برای لبانی تشنه و خشکیده؟!

چه نوایی برتر از بشارت «جاء الحق» و «زهق الباطل»؟!

قسم به شب پوشیده! که روز خواهد درخشید و بهاری ‏ترین روز هستی، بر صحیفه ‏ی شب تار و طولانی، مُهر پایان خواهد زد.

نسیم خوش عطر هدایت و نصرت، از هر سو می ‏وزد و روح و جان عاشقان را می‏نوازد.

بهار، با همه‏ ی مهربانی ‏ها و با همه‏ ی طراوتش، نهال فتح و پیروزی را به ارمغان می‏آورد.

پرندگان سفیدبال و عاشق، تنگی قفس اسارت را بال می‏ گشایند و در قاب نیلگون آسمان، نغمه‏ی آزادی سر می‏دهند.

قلب‏ها، کهکشانی از عشق خمینی می‏شود و جامی لبریز از شراب طهور پیروزی.

وطن، این خاک مقدس، اقیانوسی می ‏شود خروشان از موج ‏های سنگین؛ و غریو «اللّه‏ اکبر»، از هرکوی و برزن، نوید نصرت را طنین انداز می‏کند.

شهر در قلمرو شب بود … آمدی!؟

☰☰✧✧✧☰☰

شب در عمیق لحظه ‏ها، ریشه دوانده بود و تا افق‏ های دور، جز سیاهی، رنگ دیگری دیده نمی‏شد.

چشم‏ ها، به تاریکی عادت کرده بودند و هیچ نگاهی، صادقانه به جستجوی نور، برنمی ‏خاست. جرأت گشودنِ حتّی یک روزنه‏ ی کوچک، در ذهنِ دست‏ها، جاری نبود.

پنجره ‏ها، میلی به تماشا نداشتند و زیبایی‏ ها، چنگی به دل نمی‏زدند؛ چرا که دیدنِ زیبایی در قفس، زیبا نیست.

در چارسوی باور شهر ـ تا جایی که چشم کار می‏کرد ـ تنها حضور یک فصل می ‏وزید؛ آن‏ هم زمستان بود.

قلب‏ها به لحظه‏ ی انجماد نزدیک بودند و جرقّه‏ ی هیچ اندیشه ‏ای، ذوبشان نم ی‏کرد.

شهر، قلمرو شب بود و سلطنت، از آنِ تاریکی؛ و در این میان، «انسان» ـ این موجود زجر کشیده ‏ی تاریخ ـ با ناامیدی، سرنوشتِ تلخِ خود را می‏ نگریست.

زندان‏ ها، از حضورِ پیروان سپیده، لبریز بود.

ناگهان، ورق برگشت، صدای قدم‏ های نور، در دهلیزهایِ تنگ و تاریکِ زمان پیچید و از طنین استوارش، پشتِ شب لرزید.

«خورشید»، با تمام عظمتش ـ از پشتِ ابرهایِ تیره‏ ی روزگار ـ طلوع کرد؛ آمد و به یک چشم بر هم زدنی، طومار عمرِ چندین هزار ساله‏ ی «شب» را، مچاله کرد، روح زمستان را به زنجیر کشید و در تقویم زمانه، نامِ «بهار» را نوشت.

خورشید تابید و سِحر کلامش، گرم و نافذ، در دل و جانِ شهر، نفوذ کرد و طلسمِ تسخیرناپذیر پنجره ‏ها را حس کرد؛ آمد و نگاهِ مهربانش را ـ عادلانه ـ با تمام شهر، قسمت کرد.

 

تا تو آمدی، پرده‏ های غفلت، کنار زده شد و پنجره‏ ها به سمت نور باز شدند.

اندیشه‏ ها، میل پرواز یافتند و ایده ها، جرأت ابراز.

هوای تازه، آرام آرام، واردِ دالان‏ های تنگ و تاریک اذهانِ پوسیده شد.

خورشید، همچنان تابید و نور پاشید، گیاهان نورس، قد کشیدند و غنچه‏ ها، لب به اعتراض گشودند.

درختان، دست به دست هم دادند و برای قیام سرخشان، به آفتاب، اقتدا کردند.

حسّی غریب، همه چیز را به شکفتن واداشت و روح سبز زندگی به اجساد پوسیده، انگیزه ‏ی تحرّک و تکاپو بخشید.

درختان قیام کردند و حماسه‏ ای سرخ جوانه زد.

«شب»، با تمام جلال و جبروتش، ترسیده و خورشید را ـ از این آسمان به آن آسمان ـ تبعید کرد؛ ولی هم چنان نور خیره کننده‏ ی خورشید، می ‏تابید و حضورش، گرم و روشن ‏تر از همیشه، به چشم می‏خورد.

شب نمی‏دانست که آفتاب، مکان و زمان نمی‏ شناسد و خورشید، در هر آسمانی که باشد، کدام ابر، توانِ به زنجیر کشیدن آفتاب را دارد؟ کدام؟!

چه غنچه‏ هایی که در این راه ـ برای رسیدن به نور مطلق ـ از خون، حنا بستند و راهیِ حجله‏ ی بهشت شدند!

چه گل ‏هایی که در زیر شکنجه و تازیانه‏ ی پاییز، به قافله‏ ی شهادت پیوستند و «بهار» را در نهایت زیبایی به تصویر کشیدند! و امروز، روز شکوفایی گل‏ های، زیبای پیروزی است و همه با هم، با گل و لبخند، جشن خواهیم گرفت روزِ به گل نشستن بهار همیشه سبز انقلاب سرخی را که سال‏ها پیش، از دل کویر قد کشیده و تا بلندای تاریخ شکفت!

☰☰✧✧✧☰☰

 

می‌دانم، آری می‌دانم؛ آن روز، پنجره‌ها برای آشتی با صبح، نفس تازه کشیدند.

آن روز، ک خوبی‌ها به صلیب کشیده شده بود و خون از پنجه استعمار چکّه می‌کرد و قفس، تنها جایگاه پرندگان بود؛ چون نغمه آزادی سرداده بودند.
می‌دانم، همان دقایقی که گوش‌ها به ضبط صوت چسبیده بودند، تا نوای باران را که چکه‌چکه می‌کرد و پلیدی‌ها را می‌شست، بشنوند.

چه شوری داشت، چه بلوایی شده بود و چه غوغایی می‌کرد؛ تکاپوی خفته که بیدار شده بود و دستانی که زانوی غم بغل گرفته بودند؛ حالا مشت شده بود.
تندتند ورق بود که بر سینه دیوار می‌چسبید: «آزادی…».

و بطری بود که بمب می‌شد و حالا «شاهِ معکوسِ» روی دیوارها، تمام حشمت ۲۵۰۰ ساله را زمین می‌ریخت.

آن روز کودک بود که رهِ مردان خدا می‌پیمود و یک شبه مرد می‌شد؛ مردی که در کوچه پس کوچه‌های شهر، نوک سلاح‌ها در انتظار سینه پر تپشش کمین کرده بود.

پیرزن کنج حلبی‌آباد، دیگر از شاه سخن نمی‌گفت، سراغ از «آقا» می‌گرفت.

می‌دانم؛ آری خوب می‌دانم شهدا، کف خیابان نماندند؛ دستانی آنها را بالا برد؛ اصلاً شهدا هیچ‌وقت زمین نمی‌مانند.

و می‌دانم، حالا پس از سی و‌چهار از آن روزها، سیب معطر آزادی در دست من است، من دانه سیب خواهم کاشت و درختی از نو خواهم رویاند.

آه، من تو را گم نخواهم کرد، «من همان دبستانی‌ای هستم که به من چشم امید بسته بودی.» من تو را گم نخواهم کرد هرگز، هرگز

 

امـام آمــد

امـام آمـد و چون خون در رگ هایمان جاری شد. امـام آمـد و به سان نور، شب تارمان را روشنایی داد.

امـام آمد و چـون روح به کالبد مرده مان، حیاتی دوبـاره بخشید. امام آمد و زمستانمان را بهــاری جـاودانه کرد.

امـام آمد و فــجــر آورد و در دسـتان پر نـورش، »استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی «را به ارمغان آورد.

خوش آمدی

سلام بر تو ای مطلعِ فجر. ای سپیده سحر، ای انفجار نور، خوش آمدی.

خوش آمدی که با آمدنت زنجیرهای سنگی از گردنمان گسیخت، کمرهای خمیده مان راست شد، بر لب های پژمرده مان شکوفه های تبسم نشست، در قلب های سوخته مان گلبوته های عشق و امید رویید و بر گونه های زردمان گلخنده های شادی نمودار شد.

خوش آمدی که با مقدمت، عطر آزادی به جای بوی باروت در فضای میهن اسلامی مان پیچید و قفس ها شکسته شد.

خوش آمدی که با آمدنت، سوز و سرما از شهر و دیارمان گریخت.

خوش آمدی ای فجر پیروزی. تو طلوع آزادی وطن، بارش مهتاب، ترانه عشق، نردبان عروجی.

مقدمت را گرامی می داریم و پیامت را پاسداری می کنیم.

ای نور چشم ملت ایران خوش آمدی     ای یوسف عزیز به کنعان خوش آمدی

دیدی که چشم مردم ایران سپید گشت   یعقوب وار، در غم هجران خوش آمدی

بیشتر بخوانید >> تحقیق و مقاله دهه فجر

 

بیشتر بخوانید >> روزنامه دیواری دهه فجر